مشتاق حافظ

سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟

ما به او محتاج بودیم ، او به ما مشتاق بود

 

حافظ

لاف محبت سعدی

گر تیغ برکشد که محبان همی زنم

اول کسی که لاف محبت زند ، منم

 

سعدی

پرده دار حافظ

من که باشم در آن حرم که صبا

پرده دار حریم حرمت اوست

 

حافظ

لب میالای شهریار

لب میالای به شعری که ندارد شوری

شاعری قدر تو داند که شعوری دارد

استاد شهریار

تعنت سعدی

قبا گر حریر ست و گر پرنیان

به ناچار حشوش بود در میان

تو گر پرنیانی نیابی مجوش

کرم کار فرما و حشوش بپوش

چو بیتی پسند آیدت از هزار

به مردی که دست از تعنت بدار

 

سعدی

احسان و سعدی

دوم باب احسان نهادم اساس

که منعم کند فضل حق را سپاس

 

سعدی

مثنوی شیراز سعدی

در اقصای عالم بگشتم بسی

به سر بردم ایام با هرکسی

تمتع به هر گوشه ای یافتم

ز هر خرمنی خوشه ای یافتم

چو پاکان شیراز خاکی نهاد

ندیدم که رحمت برین خاک باد

تولای مردان این پاک بوم

برانگیختم خاطر از شام و روم

 

حامد ابراهیم پور

خانم بهار حامد ابراهیم پور

دلش نخواست که مانند بچه آهوی ترسو

نصیب گرگ شود ، موقع فرار بمیرد

 

اسیر عشق شود ، مثل پیرمرد زمستان

برای آمدن خانم بهار بمیرد...

 

حامد ابراهیم پور

پلنگ ماده حامد ابراهیم پور

در آروزی صدی شدن دور می شدم

مثل پلنگ ماده کردی کمین و بعد

 

باران به شیشه می زد و دیوانه تر شدیم...

 

هرجای زمین و آسمان جفت می شدیم

مثل دو پرنده ی بی سرزمین و بعد...

 

حامد ابراهیم پور

با ادب بوسید حامد ابراهیم پور

لباس ایل به تن کرد و با ادب بوسید 

دوباره شانه ی پیر تفنگ سرپر را

 

و رفت تا که به یاد زمین پربارش

درو کند دو سه قزاق پرتبختر را

 

اگر که شیر نشد ، گرگ های همراهش

اگر که شاه نشد چندتا سناتور را

 

حامد ابراهیم پور

بدون سیب تو حامد ابراهیم پور

ولی نرنج حوای عزیز می دانی؟

اگرچه رنگ نگاه تو رفته از یادم

 

بدون چشم تو اما نمی شدم شاعر

بدون سیب تو اما نمی شدم آدم!

 

حامد ابراهیم پور

خون حامد ابراهیم پور

آن روز یادم است _ زن دست های تو
بدجور مرد دست های مرا کرد نا امید

هی نبض دست های من آن روز می نشست
هی پلک چشم های من آن روز می پرید

یادم نرفته است که در قاب عکس حوض
پوشیده بود عکس تو را پیراهن سپید

یادم نرفته است که لب های قرمزت
خون
چکه
چکه
چکه
شد از چاقویم چکید!

حامد ابراهیم پور

دیوانه ساموئل بکت

همه ی ما دیوانه زاده می شویم،

برخی دیوانه باقی می مانند.

ساموئل بکت

یک مرده باز حامد ابراهیم پور

نصف النهار رد شد و دنیا عبور شد
با گام بعد تا ته منظومه دور شد

می خواست بال های سپید فرشته را...
فرمان رسید از دل خورشید و کور شد :

تقدیر توست عاشق اهل زمین شوی
این گونه سرنوشت کسی جفت و جور شد


زا نو زد و به پای کسی شعر... شعر ریخت
پاهای دست خورده ی یک زن غرور شد

در تنگ رفت و آمد زن را مرور کرد
آن وقت در خودش سگ ولگرد را گرفت
کشت و برای خاطر زن بوف کور شد!
این آخرین فرشته که از شانه اش گریخت
پرونده ی جرائم شاعر قطور شد!


با چشم باز از لبه ی تخت جم نخورد
یک مرده باز عاشق یک مرده شور شد

حامد ابراهیم پور

حالا رفتی و من تنهاترین عاشقم رو زمین فریدون فروغی

انگار دستام سردسردن
انگار چشمام شب تارن

آسمون سیاه ابر پاره پاره
شر شر بارون داره می باره

حالا رفتی و من تنهاترین عاشقم رو زمین
تنها خاطراتم تو بودی فقط همن

گفتی برو تنها بمون
با غصه ها همراه بمون
دیگه نمی تونم خسته ی خسته م
طلسم غم رو زدم شکستم

داره چشمام ابر بارون
رو گونه هام شده روون

رفتی و رفتی تنها می مونم
تا آخر عمر واسه ت می خونم

متن ترانه تمام ناتمام من داریوش اقبالی

آواز : #داریوش_اقبالی
🎤🎤🎤🎤🎤🎤🎤🎤🎤🎤
موزیک : #عبدی_یمینی
🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼
ترانه : #شهیار_قنبری
📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚
تمام ناتمام من
با تو تمام می شود
شاعر بی نام و نشان
صاحب نام می شود
@todayart
تمام من به نام تو
شعر دوباره می شود
بند سکوت کهنه ام
چهارپاره می شود
@todayart
تمام نه تمام نه که جام ناتمام لب ریخته ام
تمام نه تمام نه که ناتمامی از تو آویخته ام
@todayart
تمام نا تمام من
با تو تمام می شود
شاعر بی نام و نشان
صاحب نام می شود
@todayart
در این حریر خانگی
روی ترانه شسته ام
تمام خون من شبی
پراز ستاره می شود
@todayart
از تو بر این ترانه ها
نور ستاره می چکد
بر این بلند بی صدا
غزل دوباره می چکد
بر این بلند بی صدا
غزل دوباره می چکد
@todayart
چکه کن ای ابرک من
مثل ستاره بر زمین
طلوع میلاد مرا
در شب بی سحر ببین
@todayart

دو مسافر شهیار قنبری و داریوش اقبالی

دست زن زیبا نیست

دست زن نایاب است

بریده های از هم بریده مرتضی نجاتی

رو به روي من دري ست
و پشت سرم آوازهايي که از گرامافون مي آمد
روبه روي من دري ست
که با دست هاي تو باز مي شود انگار
ما بريده هاي از هم بريده ايم
و هرکدام مان چنان دور افتاده ايم از هم
که اگر دنيا را هم دربست بگيريم
به پله هاي آخرين کشتي نمي رسيم

سيد مرتضي نجاتي

یکی می پوشد مرتضی نجاتی

تو از تانک هاي آتش گرفته!         از سنگر...
تو از قمقمه هاي خالي
و از شهري ويران شده براي آن دکمه پيراهن
                                                 بدوز
يکي مي پوشد
چه فرقي مي کند من باشم        يا ديگري!

سيد مرتضي نجاتي

انتظار مرتضی نجاتی

کمي که شب بيايد
کمي که ستاره بپاشد در آسمان
من طلوع مي کنم از پشت ميزهاي مه گرفته اي
که بهاي صورت حسابش
به قيمت کشيدن انتظارهاي بيهوده تمام شده است

سيد مرتضي نجاتي

کولی مرتضی نجاتی

تمام آن سال ها زني به نيمکت چوبي پارک
                                 حکومت مي کرد
آينده جاده بود
تو عروس مي شدي
زن کولي بود
و آن کسي که به حرف هاي دروغ تو تسليم نمي شد
من بودم!
با اين که به دعوت اين جاده ها شک کرده ام
                                         برنمي گردم
وقتي به قاب عکس روي ديوار مي توانم بخندم
چرا بايد از ديدن خواب هايي که يادم نيست گريه کنم

سيد مرتضي نجاتي

لب های تو مرتضی نجاتی

به ياد آوردن قصه هاي کودکي مريضم مي کند
در محله اي فقير نشين
مي خواستيم تا ابد عاشق هم بمانيم و هيچ وقت
از جدايي حرفي به هم نزنيم                  نشد!
مي خواستم ببوسمت                          نشد
ممنوعه مي شد اگر بيشتر از اين به لب هاي تو
                                   رسيدگي مي کردم

سيد مرتضي نجاتي

هرگز مرتضی نجاتی

پايان دنيا...
دودکش کج شده روي بام خانه اي ست
که مال من و تو نمي شود          هرگز!

سيد مرتضي نجاتي

چسب زخم مرتضی نجاتی

روي برگه اي نوشته ام خداحافظ
و با چسب زخم
پشت در اتاقي چسبانده ام
که تو روي تخت خوابش خواب ديده اي
و من
از کنار دست هاي تو خالي شده ام انگار!
شايد براي اين فاصله هاست
که ملافه ها پيش پاي کلماتم صف کشيده اند
مرا ببخش
سطري برايم مانده که گفتنش
دردي را دوا نمي کند

سيد مرتضي نجاتي

بیچاره پدر مرتضی نجاتی

بدون اين که با سايه ام کنار بيايم
حواسم پرت جنازه اي شده که در خواب ديده ام
مني که از ديدن کابوس هاي خودم          چنان!
به وحشت افتاده ام بين اين چهارديواري
ديگر چگونه مي توانم
به ياد بياورم          پيراهني را که براي شب هاي
                                 عاشقي ات دوخته اي
زندگي جاده اي ست
بيچاره پدر!
که فکر مي کرد ، تمام جاده هاي جهان به شهري
                                      ساحلي مي رسند

سيد مرتضي نجاتي

فرصت ها مرتضی نجاتی

شايد اگر دلت مي گرفت تنگ غروب
سري به کفترهاي پشت بام
براي تو اما آب و نان ندارم بياورم
مردي که فرصت هايش را يک به يک از دست مي دهد
از آگهي روزنامه گرفته
تا نيمکت چوبي اين پارک

سيد مرتضي نجاتي

فرشته مرتضی نجاتی

کمي صدايم نمي کني      چرا پرنده!
مي ترسي که بال دربياورم
اين آسمان آن قدر خاکستري ست
فرشته مي ترسد
گاهي به تنهايي کسي سر بزند

سيد مرتضي نجاتي

زندانی مرتضی نجاتی

پاي اين قاب عکس                               نشسته ام
و نمي دانم
چه طور مي شود به يک زنداني          سيب تعارف کرد

سيد مرتضي نجاتي

خواب های موروثی

ديوانگي ست اگر به خواب هاي موروثي ام سرک
                                                   بکشي

سيد مرتضي نجاتي

گیتار مرتضی نجاتی

يکي از سه شنبه ها عاشق هم شديم
دنيا براي ما دو نفر قصه ي تلخي شد
دنيا براي ما دو نفر دوتا بليت تکراري شد
تو گرفتي        سوار شدي         رفتي!
و من با حواس پرتي هاي خودم تنها مانده ام
به چند نفر از دوستان باقي مانده ام از آن شب!
دور يک ميز قديمي اتفاقا چاي مي خورديم
مي گفتم
يکي بايد با گيتار
به قلب شب هاي خلوت بزند در باران ، برف
هيچ کدام مان گيتار بلد نبوديم
و اين پاييز لعنتي که به آوازهاي من رنگ ديگري
                                                بخشيد
صداي همسايه هاي مان را
در خانه اي که اجاره اي ست
درآورده است
دست کم که مي توانم
اسم تو را به حافظه ام بسپارم از اين به بعد
و توي خيالم از لب هاي تو بوسه بگيرم

سيد مرتضي نجاتي

برگ کهنه مرتضی نجاتی

مثل بادبادکي... از دست هاي من رها شدي
و من دلم نمي آيد ، شستن ظرف هاي اين خانه
مرتب کردن تقويم روي ميز را ادامه بدهم
ادامه دادن اين زندگي خسته کننده است
بستن دکمه هاي پيراهن
جواب دادن به تلخي ها...
به انتظار نشستن روي نيمکت ايستگاه اتوبوس
بدون اين که تو باشي
و به امروز من بگويي از فردا کمي آفتاب تري
شناسنامه ام            با عکسي که به امروزهاي من
                                            بي شباهت است
جز چندتا برگ کهنه چيزي نيست
به هرکسي که آمده... گفتم!
جاي خالي اين اسم         دختري ست
که نمي دانم کجاست

سيد مرتضي نجاتي

برگ کهنه مرتضی نجاتی

مثل بادبادکي... از دست هاي من رها شدي
و من دلم نمي آيد ، شستن ظرف هاي اين خانه
مرتب کردن تقويم روي ميز را ادامه بدهم
ادامه دادن اين زندگي خسته کننده است
بستن دکمه هاي پيراهن
جواب دادن به تلخي ها...
به انتظار نشستن روي نيمکت ايستگاه اتوبوس
بدون اين که تو باشي
و به امروز من بگويي از فردا کمي آفتاب تري
شناسنامه ام            با عکسي که به امروزهاي من
                                            بي شباهت است
جز چندتا برگ کهنه چيزي نيست
به هرکسي که آمده... گفتم!
جاي خالي اين اسم         دختري ست
که نمي دانم کجاست

سيد مرتضي نجاتي

روسری آبی مرتضی نجاتی

آب ها از آسياب قديمي ريخته اند
و قرص سرماخوردگي
علاج شهري تيرخورده نخواهد شد
براي من اي کاش
فشنگ مي آوردي
و تفنگي           تا به جنگ دار و دسته اي بروم
که در سينما...
يا هرکجاي زمين آدم مي کشند
آرتيست کوه هاي مه گرفته منم
در انتهاي خوشه هاي طلايي گندم...
اگر گلوله اي مجروحم کند
مي دانم
تو با روسري آبي ات
زخمم را خواهي بست!

سيد مرتضي نجاتي

پله های هواپیما مرتضی نجاتی

باور نمي کنم تاب بياورد
پله هاي هواپيمايي
که در فرودگاه دوري نشست تا تو پياده شوي

سيد مرتضي نجاتي

روزنامه باطله مرتضی نجاتی

بپرس! کجاست چوب لباسي
براي پيراهني که ديگر
بعد از خستگي شهريور بايد دربياوري کم کم
از اين قبر تا گريه هايت به آخر نرسيده است
به شمع ديگري کبريت بزني و             بعد!
گوشي را نگه دار...
نگه نداشت تا برايش از زندگي
و از دوستاني که مرده اند بگويم
کار داشت
و به عاشقي کردن بسيار علاقه مندي مي کرد
با اين که خيلي تحملش کردم
ولي يک روز هم
تابوت خودش از پله هاي آن خانه ي درندشت،
                                               آن قصر
به قبرستاني خواهد رسيد
که برف روي اسمش را
مثل حالايي که مي بينم
نصفه نيمه بپوشاند
پوشانده است
شکل شومينه ي کنج پذيرايي اش به يادم مانده است
و لوازم آرايشي که به چهره اش مي زد
تمام شد!
بعد از آن روزهايي که خيلي زود
به اندازه ي بستن دکمه هاي پيراهن گذشت
مانده ام            چرا بايد از جلو چشم هاي من رژه بروند
چهره هاي دوستاني که ديگر نيستند
و تاکسي هاي مسافرکشي که فقط
بدون مقدمه بايد بگويي          دربست
بدون اين که چندبار اضافه تر پياده شوي
تا به جايي برسي                     حتما
چرا بايد جلو چشم هاي من رژه بروند
آدم هاي بدون دعوتي که روياهايم را زخمي
                                         مي کنند؟
و سربازهاي شکست خورده
سر از روزنامه باطله هايم دربياورند
مي خواهم صبحانه ام را بدون اين حرف ها بخورم
اين حرف ها که پانوشت خاطره هاي ديگري ست
طعم تلخي مي دهد ميان اين آشپزخانه
که پنجره هاش به سمت باغ بزرگي باز نمي شوند
                                                        ديگر
طعم تلخي مي دهند
و من دلم نمي خواهد

سيد مرتضي نجاتي

مسافران گرامی مرتضی نجاتی

دليلي نمانده ديگر برايم
هر جا ستاره اي در آسمان چشمک زد بگويم
لعنت به هرچه که بين ما گذشت
دليلي نمانده ديگر
و فرقي هم نمي کند
اين هواپيما که لحظه به لحظه اعلام مي کند
مسافران گرامي
شما در آسمان کدام شهر ديگري به سر مي بريد
و تا ساعتي ديگر کجاي دنيا پياده مي شويد
فرقي نمي کند برايم
من که هميشه دل کنده ام از آوارگي
و تا ساعتي ديگر
پا به سرزميني خواهم گذاشت
که نامش را هم در خواب نديده ام

مسافران گرامي.../ شما تا چند لحظه ي ديگر
                                    پياده مي شويد!

سيد مرتضي نجاتي

دو شاعر مرتضی نجاتی

اگر به شهر ما آمديد
ما دو خيابان بالاتر از آوارگي هستيم
و پلاک خانه مان همان کلاهي ست
که از چوب لباسي آويزان کرده ايم
به راحتي گم شدن سوزن ميان کاه
پيداي مان مي کنيد
ما دو لم داده روي مبل راحتي
ما دو قطره اشک،
دو پرنده،
دو شاعريم!

سيد مرتضي نجاتي

فراموشم کنی مرتضی نجاتی

هواي بدي شده اين تابستان
به ياد نمي آوري
مردي را که در همسايگي تو زندگي مي کرد
حيف!
واحد پنجم ديگر چراغ هايش
با دست هاي ديگري روشن مي شود
و پشت پنجره اش
پرده افتاده است       تا فراموشم کني

سيد مرتضي نجاتي

شیهه ی اسب مرتضی نجاتی

به آساني خريدن روزنامه هاي اول صبح
مُرديم
قبل از اين که بيدار شويم
کلاه روي سر بگذاريم
و سوار کشتي هايي شويم که کنار اسکله منتظرند
ما کجا؟... دريا کجا؟
من و دوست غمگين تر از شب هاي بي ستاره ام
در شهري کوير زندگي مي کرديم
ما صداي شيهه ي اسب را
از کتاب هاي مدرسه مي دانستيم

سيد مرتضي نجاتي

شلیک مرتضی نجاتی

فرهادي که از کوه!
کنار پياده روهاي مقوايي خواب شومينه مي ديد
ليلايي که دربست
در خانه اي پياده شد
تا دوباره براي رفتن تاکسي بگيرد
بگذاريد کافي باشد رونمايي اين نسل!
فرصت نمي کنم
به حرف هاي خودم تفنگ اضافه کنم
مي ترسم ديوانه اي شليک کند به سمت ماه

سيد مرتضي نجاتي

عصرانه مرتضی نجاتی

مثل کسي
که دن کيشوتش مرخصي گرفته
تا کمي عاشقي بياورد براي آدم ها
دارم غروب را دعوت مي کنم به اين جشن ابدي
کنار من گلدان
کنار من تخت ، روزنامه هاي پخش شده در مسير اتاق
و اتاقي که هرچه مرتب مي کنم             نمي شود
کنار تو فنجان
و عصرانه اي که با ديگري تقسيم مي کني

سيد مرتضي نجاتي

جشن مرتضی نجاتی

مي تواني غلت بزني از اين سربستر
و سر از لباسي دربياوري
تا مناسب باشد براي جشن _ آبي _ گل ها!

سيد مرتضي نجاتي

شمع کوچکی مرتضی نجاتی

شب به خير به دهان ميزباني مثل من نمي آيد
دهان باز بطري خالي را مي توانستي شايد
با شمع کوچکي درز بگيري            اما من!

سيد مرتضي نجاتي

برف مرتضی نجاتی

حرف مي زنم با تو که سنگي
خاک مي شوم
تا برف سنگيني شوي روي تنم

سيد مرتضي نجاتي

زندگی کنیم مرتضی نجاتی

پاي بساط اين دنيا مانده ام
و بيشتر از اين تاب نمي آورد دلم
تا در قاب عکسي ديواري کنار هم زندگي
                                          کنيم

سيد مرتضي نجاتي

ترانه مرتضی نجاتی

به حرف هاي من ايمان نياورده اي
و به دروازه هاي شهري که پايان نمي گيرد _ رقص!
براي پرداختن اجاره بهاي خواب هاي مان ديگر
نمي خواهد ببيني از تقويم
چند روز ديگر به پايان ماه مانده است
اين شهر را در کتابي پيدا کرده ام
با صداي پيانو به خواب مي رويم
و صبح
صبحانه را در تخت خواب براي مان مي آورند
عشق من!
دوستت دارم مثل ترانه اي که در ايستگاه قطاري سروده ام

سيد مرتضي نجاتي

کشتی های غرق شده مرتضی نجاتی

ميان اين کافه هاي هميشه پر از آدم
بسيار تاريک تر مي شوم
قبل از دود کردن سيگار ، شيرين کردن قهوه...
با قاشقي
که کشتي هاي غرق شده ام را هم مي زنم
چه لحظه هاي بدي مي شود ثانيه هاي اين زندگي
و اين تعطيلي آدم کش
وقتي که نيستي           تا گوشي براي شنيدنم باشي

سيد مرتضي نجاتي

خمیازه مرتضی نجاتی

هوا ديگر اصلا دو نفره نيست!
و اين تخت خواب بوي دريا نمي دهد
خميازه اي کش دار...
و خيال هاي باطلي که پاي گلدان ها آب مي دهم

سيد مرتضي نجاتي

ساعت کنار تخت مرتضی نجاتی

ساعت داشت زنگ مي زد کنار دستم        کنار تخت
رو به آسودگي غلت بزن در اين بستر
دوباره هاي عاشقي را تا کجا بايد به آغوش هرکسي
                                                 وصله کنيم
ديگر کدام مان به گناه خودش بيشتر اعتراف نمي کند
هرگز!
من که جز گل سرخي جا مانده روي ميز
و روزنامه اي کهنه چيزي به يادم نيست

سيد مرتضي نجاتي

نوحم مرتضی نجاتی

روي تخت خوابي دراز کشيده ام
و فکر مي کنم     اين تخت خواب!
اين کشتي بدون بادبان مانده از سفرهاي بي تقويم
دوباره پيکر شکسته ام را به آغوش تو خواهد رساند
نوحم! اگر براي من پارو بياوري
جايي
نمي دانم کجاي يکي از خانه هاي اين شهر
گم شده اي
دلگيرم از صداي خواننده اي که مدام مي گويد
                                        دوستت دارم
دلگيرم از هنرپيشه هاي فيلم هايي
که ماهواره برايم کوک مي کند
به باد اگر مسيرش به بام خانه ام بيفتد
خواهم گفت
مدادم تنها مي تواند از دست هاي زني بنويسد
حساب کار من از
يکي... دوتا سه تاي انگشت هايم گذشته است
کم آورده ام و سطرهايم فرودگاه متروکه اي شده اند
و سطل زباله ي گوشه ي کنار اتاقم
قبرستان کاغذهاي مچاله اي که هرچه مي نويسم
نامه نمي شوند
چندتا غروب دلگير ديگر مانده بيايي
قول بدهي پيشم بماني
عروس شعرهاي غمگين زخم هاي عاشقي
که هرچه ملافه و باند مي پيچم
بند نمي آيد خاطراتي که برايم جا گذاشته اي
بند نمي آيي!

سيد مرتضي نجاتي