غم نان احمد شاملو

از دستهای گرم تو 

 

کودکان توامان آغوش خویش 
سخن ها می توانم گفت 
غم نان اگر بگذارد
نغمه در نغمه درافکنده 
ای مسیح مادر، ای 
خورشید
از مهربانی بی دریغ جانت 
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد 
غم نان اگر بگذارد
*** 
رنگ ها در رنگ ها دویده، 
ای مسیح مادر ، ای خورشید
از مهربانی بی دریغ جانت 
با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد 
غم نان اگر بگذارد
*** 
چشمه ساری در دل و 
آبشاری در کف، 
آفتابی در نگاه و 
فرشته ای در پیراهن 
از انسانی که توئی 
قصه ها می توانم کرد 
غم نان اگر بگذارد.

 

"احمد شاملو"

سخن گفتم احمد شاملو

چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر

از فرا سوی هفته ها به گوش آمد،

با برف کهنه

که می رفت

از مرگ

من

سخن گفتم.

و چندان که قافله در رسید و بار افکند

و به هر کجا

بر دشت

از گیلاس  بنان

آتشی عطر افشان بر افروخت،

با آتشدان باغ

از مرگ

من

سخن گفتم.

 

 

ادامه نوشته

درخت احمد شاملو

تنهایی یک درختم
و جز این ام هنری نیست
که آشیان تو باشم!

بخوانید از شاملوی بزرگ:
پیراهن گرم تو
من درد مشترکم
سرچشمه

رستاخیز احمد شاملو

من تمامی ِ مردگان بودم:

مرده ی پرندگانی که می خوانند

و خاموش اند،

مرده ی زیبا ترین جانوران

بر خاک و در آب

مرده ی آدمیان همه

از بد و خوب...

من آنجا بودم

در گذشته

بی سرود.

با من رازی نبود

نه تبسمی

نه حسرتی.

به مهر

مرا

بی گاه

در خواب دیدی

و با تو

بیدار شدم...

 

"احمد شاملو"

19 مرداد 1359

 

از کتاب: ترانه‌های کوچک غربت

هراس از مرگ احمد شاملو

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزدِ گورکن
از بهای آزادیِ آدمی
افزون باشد.


ادامه نوشته

شاخه ی جدا مانده احمد شاملو

تنها
هنگامی که خاطره ات را می بوسم
درمی یابم دیری ست که مرده ام
چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم
از پیشانی خاطره ی تو
ای یار
ای شاخه ی جدا مانده ی من...

از مجموعه: هوای تازه / غزل بزرگ

بخوانید از احمد شاملوی بزرگ:

پیراهن گرم تو

نخستین نگاه

جعل به نام شاملو

پیراهن گرم تو احمد شاملو

و من
همه ی جهان را
در پیراهن گرم تو
خلاصه می کنم!

بخوانید از احمد شاملوی بزرگ:

جعل به نام شاملو

نخستین نگاه احمد شاملو

امید روشن احمد شاملو

من درد مشترکم احمد شاملو

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن

بخوانید از شاملوی بزرگ:

گزینه اشعار احمد شاملو

نامه ای عاشقانه به آیدا

نخستین نگاه احمد شاملو

سرچشمه احمد شاملو

در تاریکی چشمانت را جستم در تاریکی چشمانت را یافتم و شبم پر ستاره شد تو را صدا کردم در تاریکیِ شب ها دلم صدایت کرد و تو با طنین صدایم به سویم آمدی با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی برای چشم هایم با چشم هایت برای لب هایم با لب هایت
ادامه نوشته

از نامه های احمد شاملو به آیدا

نامه ای بسیار زیبا از احمد شاملو برای آیدا

 

آیدا نازنین خوب خودم!
ساعت چهار یا چهار و نیم است. هوا دارد شیری رنگ می‌شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاری های فوق العاده ای که دارم نمی توانم بخوابم. باید «کار» کنم. کاری که متاسفانه برای خوشبختی من و تو نیست. برای آن است که دیگر ـ به قول خودت ـ چیزی از احمد برای تو باقی نگذارند.

 

ادامه نوشته

نخستین نگاه احمد شاملو

کوه
با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانیِ ستم‌گری بود
که به آوازِ زنجیر-اش خو نمی‌کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم...

جعل به نام شاملو

یک سری متن و به اصطلاح دلنوشته در این مدت اخیر در فضای مجازی به نام شاملو منتشر شده است که به گمان من هرفرد مطلعی که تنها چند بیت از اشعار شاملو را خوانده باشد به راحتی متوجه خواهد شد 
متاسفانه بسیاری از این اشعار و نوشته ها تا حدی نشر و توزیع شده که شاید هیچ کس را به شک و تردید نینداخته است .
.
1_هیتلر موسلینی استالین ناپلئون همه احمق بودند ! کدام مرد عاقلی بجای بافتن موی معشوقه اش عمرش را صرف جنگ میکند .

2_ این چه بهشتی ست ؟ بهشت است یا روسپی‌خانه ؟ خُب اگر بهشت این است و با این همه وعده !چرا روی زمین به همین جرم می‌گیرید ، می‌برید ، در بند می‌کنید ، سنگسار می‌کنید ، می‌کشید ؟!
چه کسل کننده است این بهشت .


ادامه نوشته

گزینه احمد شاملو

نه در خیال، که رویاروی می‌بینم
سالیانی بارآور را که آغاز خواهم کرد.
خاطره‌ام که آبستنِ عشقی سرشار است



ادامه نوشته

امید روشن احمد شاملو

شب که جوی نقره مهتاب
بیکران دشت را دریاچه می سازد
من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد
شب که آوایی نمی آید
از درون خامش نیزار های آبگیر ژرف
من امید روشنم را همچو تیغ آفتابی می سرایم شاد
شب که می خواند کسی نومید
من ز راه دور دارم چشم
با لب سوزان خورشیدی
که بام خانه همسایه را گرم می بوسد
شب که می ماسد غمی در باغ
من ز راه گوش می پایم
سرفه های مرگ را در ناله زنجیر دستانم که می پوسد.

"احمد شاملو"
– زندان شهربانی / 1332